تبلیغات
شهدای قزوین
 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 دی 1389 توسط یاس کبود

شب جمعه بود. برای شركت در مراسم دعای كمیل رفته بودیم امامزاده حسین .

دعا كه تمام شد برای قرائت فاتحه رفتیم مزار شهدا. سعید كنار مزار شهیدان دایی دایی و تمجیدی وایستاد اونوقت به قبر خالی بین این دو تا شهید اشاره كرد و  با یه حالت عجیبی گفت: "مامان اینجا جای منه"

من اشك هام سرازیر شد و با ناراحتی گفتم :" سعید جان تو رو  خدا نگو اگه تو بری من تنها میشم"

سعید كه دید مضطربم بغلم كرد و گفت : "شوخی كردم من كجا و شهادت كجا مگه من لیاقت شهادت دارم؟"
12 بهمن سال 64 بود سعید داشت به جبهه اعزام میشد خداحافظی كرد و از خونه رفت بیرون

صداش كردم برگشت

نگاهی به قد و بالاش كردم ، دوباره خداحافظی كردم.

داشت میرفت كه برای سومین بار صداش كردم

وقتی اومد تو خونه گفتم: سعید جان كی برمیگردی؟

خیلی با طمئنینه گفت: "ساعت 4 بعدازظهر " و بعد رفت.

من اصلا متوجه منظورش نشدم

ولی بعد ها روز 29 بهمن وقتی داشتن تشییعش میكردن ساعتم رو كه نگاه كردم دیدم دقیقا 4 بعد ازظهره.

نقل از مادر شهید سعید پایروند




طبقه بندی: شهدای استان قزوین، 
درباره این سنگر

چه نیاز به معرفی ؟ اگر قرار است مرد از نامرد هنگام نواخته شدن شیپور جنگ شناخته شودپس دیگر چه جای سخنرانی است ؟ كه جنگ خود مردان خدا را غربال میكند و اسپند دود كن های كناره نشین را نیز رسوا میسازد به امید آنكه در این معركه مانند گنگ كر خواب دیده به این سو وآن سو نپرم كه جبهه ی حق و باطل پاسبان را بیدار میطلبد و خفته نشاید پاسبان....
جعبه مهمات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
سخن شهدا با ما
همرزمان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار


design : imjava