تبلیغات
شهدای قزوین
 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 فروردین 1390 توسط یاس کبود

در نخستین ساعات بامداد  ( 16 فروردین 1390) پرواز شماره 545 بیروت – تهران در فرودگاه امام خمینی (ره) به زمین نشست.

در حالیکه توی هواپیما مهمان مهمی نشسته بود، سالن انتظار فرودگاه مملو از مقامات طراز اول لشگری و کشوری بود. انبوه مردم هم اومده بودن. هواپیما ساعت 5:30 صبح در فرودگاه نشست. حدود نیم ساعت تشریفات اولیه فرود و باند پرواز طول کشید تا اینکه درب خروجی هواپیما باز شد.

چشم بعضی ها پر از اشک بود و بعضی ها هم مات و مبهوت به پلکان هواپیما نگاه می کردن. بالاخره لحظه شماری تموم شد.

درسته! حاج احمد متوسلیان بود که از پلکان هواپیما پایین می اومد. صدای صلوات و تکبیر ، فضای سالن رو پر کرده بود.

حاج احمد که جمعیتو دید حیرون موند. این همه جمعیت برای چیه؟ این همه مردم ...

یه کسی  از توی سالن انتظار که ظاهراً از صاحب منصبان نظامی بود، سریع خودشو به پایین پلکان هواپیما رسوند و منتظر موند تا حاج احمد بیاد پایین.

همینکه به هم رسیدن با آغوش باز همدیگرو بغل کردن و کلی هم خوش و بِش کردن.

حاج احمد همچنان حیرون بود و انگار دنبال شخص خاصی می گشت. اون فرد نظامی ( سردار) ازش پرسید: چیه حاجی؟ دنبال کسی می گردی؟ حاج احمد گفت: حاج ابراهیم کو؟ حاج همّتو میگم؟ نیومده؟ اشک توی چشمهای سردار حلقه زده بود. نمی دونست چی بگه. خودشو کنترل کرد و با یه لبخند معنی داری گفت: حاج ابراهیم شهید شده. همون موقع که تو رفتی، حاج ابراهیم هم دوام نیاورد و پر کشید.

یواش یواش به سالن انتظار نزدیک می شدن. همه منتظر بودن که باهاش روبوسی کنن. یا عکس یادگاری بگیرن. ساعت تقریباً 7 صبح بود که بعد از کلی احوالپرسی و سلام و صلوات، یه ماشین مرسدس بنز شش درب مشکی آوردن جلوی فرودگاه. حاج احمد داره نزدیک میشه. راننده درو براش باز می کنه. حاج احمد که انگار حیرتش بیشتر شده بود ، رو به سردار میگه: یعنی من باید توی این سوار بشم؟ سردار میگه: آره. چطور مگه؟ حاج احمد راهشو کج میکنه و میره به سمت یه تویوتا قدیمی که برای تدارکات اونجا اومده بود. میگه من با همین میرم. سردار هم چیزی نگفت و رفت نشست کنار حاج احمد توی همون تویوتای قدیمی. حرکت کردن به سمت مقر سپاه محّمد رسول الله (ص) تهران بزرگ برای اقامت و تشریفات خوشامدگویی.

ساعت حدوداً 7:30 صبح بود . مردم در حال آمد و شد به سمت محل کارشون بودن. حاج احمد که توی ماشین نشسته بود و با حیرت به قیافه مردم نگاه می کرد، به سردار که کنارش نشسته بود گفت: فلانی، الآن توی خاک ایران هستیم! سردار که انگار بازم شرمنده شده بود گفت: حاج احمد ، دست روی دلم نذار که خونه. حاج احمد در حالیکه لبهاشو میگزید و دست روی دست می زد گفت: ای وای! ای وای! این همه جوونای ما توی جبهه ها خون دادن که این مردم اینجوری بشن. عجب تشکری کردن از شهدا. دست مریزاد.

سردار که همچنان احساس شرمندگی می کرد، سرشو پایین انداخت و هیچی نمی گفت. دیگه داشتن به مقر سپاه نزدیک می شدن. همینکه تابلوی بزرگ جلوی در ورودی نمایان شد، حاج احمد گفت: کاش می شد اول بریم دوکوهه. اونجا بیشتر بوی بچه ها رو میداد.

از ماشین پیاده شدن و رفتن به سمت اتاق کار سردار.

حاج احمد پرسید: فلانی، از برادر ... چه خبر ؟ حاج ... کجاست؟ حاج آقا ... چرا نیومد؟ سردار که نمی دونست چه جوابی بده، سرخ و سفید شد و آهسته گفت: اوضاع خیلی خرابه حاجی. تحمل شنیدنشو داری بگم؟ بعد شروع کرد به تعریف از 27 سال دوری حاج احمد و اینکه کشتی انقلاب دچار چه تلاطم هایی که نشد و از اتفاقات ریز و درشت جامعه و دست آخر هم از فریب خوردگانی گفت که روزی در راس امور  اجرایی این مملکت بروبیایی داشتن.

عقربه های ساعت یواش یواش به وقت اذان ظهر نزدیک می شد. حاج احمد که از شنیدن این همه اتفاقات غیر منتظره و باورنکردنی ، برافروخته شده بود، آهی از ته دل کشید و گفت: فلانی، کمرم شکست. ای کاش هیچوقت برنمی گشتم و این اوضاع رو نمی دیدم...

صدای اذان صبح بود که نگارنده را از خواب بیدار کرد. متحیر از خوابی که دیده بودم، ابتدا نمازمو خوندم و بعد فکر کردم به اینکه اگه اصحاب کهف به اراده خدا در خواب فرو رفتن و بعد از چندین سال، اوضاع کشور خودشونو غیر از اون چیزی دیدن که خودشون حضور داشتن، حالا هم اگه حاج احمد و امثال اون به اذن خدا برگردن، آیا کمتر از اصحاب کهف متعجب میشن؟ اینجا بود که ناگهان به یاد وصیت نامه شهید باکری افتادم.

شهید حمید باکری(ره) توی وصیت نامه اش خطاب به همرزماش گفته بود: ای برادران! از خدا بخواهید که شهادت رو نصیبتون کنه وگرنه افرادی که بعد از جنگ می مونن سه دسته میشن.

دسته اول: اونهایی که از جنگیدنشون پشیمون میشن.

دسته دوم: اونهایی كه راه بی تفاوتی در پیش می گیرن و غرق دنیای مادی میشن.

و دسته سوم: اونهایی که روی عقائد شون می مونن ولی اونقدر غصه می خورن که دق می کنن.

پس از خدا بخواهید كه شهادت را نصیبتون كنه وگرنه دو دسته اول عاقبت به خیر نمی شن و جزء دسته سوم موندن خیلی سخته.

شادی روح امام و شهداء صلوات.




طبقه بندی: حرف های خودمانی، 
درباره این سنگر

چه نیاز به معرفی ؟ اگر قرار است مرد از نامرد هنگام نواخته شدن شیپور جنگ شناخته شودپس دیگر چه جای سخنرانی است ؟ كه جنگ خود مردان خدا را غربال میكند و اسپند دود كن های كناره نشین را نیز رسوا میسازد به امید آنكه در این معركه مانند گنگ كر خواب دیده به این سو وآن سو نپرم كه جبهه ی حق و باطل پاسبان را بیدار میطلبد و خفته نشاید پاسبان....
جعبه مهمات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
سخن شهدا با ما
همرزمان
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار


design : imjava